هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
464
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
صحبت قطع شد . « على خان ماكوئى » ، امروز وارد شده بود . به همان مجمع آمد ، الحق ، جوان كارآمدى است . هندوانهء « نخجوان » براى « سركار » آورده بودند . « شاهزاده » التفات فرموده بودند ، ما هم خورديم . « زين العابدين بك » ، ناظر « بهرام ميرزا » شكايت از دست مردم مىكرد كه هرچه « گوسفند » و « هيزم » از دهات مىآورند ، به ده نرسيده ، چپاول مىكنند . شب ، به قاعدهء مستمره ، در خدمت « ولىنعمت » شام خورديم . به منازل خود برگشته ، خوابيديم . صبح ، بعد از نهار سوار شده ، به طرف « صحراى شكست » رفتيم . « قلعهء عباسيه » پيدا بود . حضرت ماكوئىها ، مأمور شكار دواندن شدند . يك گله شكار ، كه از 100 متجاوز بود ، در صحرا مىچريدند . از ديدن سوار در دامنهء كوه ، روبه پايين ، به كنار « ارس » مىرفتند . ماكوئىها با اسبهاى پردوزرد ، داخل گله شكار شدند . از هم پاشيد . 4 شكار به سمت « ولى نعمت » آمد ، كه از خستگى خودبهخود مىافتادند . « بهرام ميرزا » ، روى اسب يكى زد . « بهمن ميرزا » با تپانچه يكى را انداخت . يكى ، خود غش كرد . يكى را هم « تازى » گرفت . من هم در گوشه [ اى ] پنهان بودم . قوچ تازه نفسى از گله سوا شده ، روبه كوه راست به سمت من آمد . چون پاره [ اى ] از تفنگداران پيش از من بودند و بىملاحظه تفنگ مىانداختند ، خود را در پشت سنگ قايم كرده ، تازىها را سر داديم . چوپان كردى ، فرياد « گرفت ، گرفت » مىكرد . سركار « اقدس » آمدند از آنجا بگذرند ، عرض كردم كه يك « قوچ » خوبى با « تازى » گرفتيم . بعد از ساعتى ، كاشف به عمل آمد كه دير كردن نوكرها به جهت گم كردن « تازى » بوده است . به تجهيز و تكفين قوچ دوباره عرض به گرفتن واكردم . الحق خفت كشيدم از اينكه چرا نفهميده عرض كردم . « شاهزاده اعظم » هم يك قوچ خوبى با تفنگ زد و يكى را هم زخمدار كرد . از پشته گذشت . دو نفر پيادهء « ورمزيار » گرفته و سر بريدند . جلودارى از « شاهزاده » رفته ، مىخواست بگيرند ، ندادند ؛ او زخم كمى بر « ورمزيار » [ زد ] . « شاهزاده » رسيد [ و ] « جلودار » را كتك زد . دو « باخاجلو » ، ديه بر « ورمزيار » داد .